حميده رضائي :
خورشيد روي پلك زمين شعله مي كشيد
وقتي مذابِ نور و غزلواره مي چكيد
از دور كعبه نقطه ي تكثير واقعه
تا آسمانِ هفتم تاريخ قد كشيد
يك آن دريچه هاي زمان باز شد سپس
در صورِ سرنوشتِ زمين يك نفر دميد
سرگيجه هاي گنگ ، بيابان ، سكوت داغ
زنگ شتر ، وَ قافله در خاك ناپديد
در متن يك كوير عطشناك بي گمان
يك كاروان به مقصد خورشيد مي رسيد
وقتي خداي مطلق محراب ، چاه ، نخل
در لابلاي دفتر تقدير مي وزيد ؛
ـ گويي خداي عزّوجل در وراي عشق
يك آن دوباره حادثه اي تازه آفريد
دستي كه در تشعشع يك نور سبز بود
خطي بر آسمان و زمين نقطه چين كشيد
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 15:2  توسط تحریریه
|
