تبليغاتX
علی گویان - « غدیر درباران (2) »

علی گویان

چگونه است که در دشت خاطرات غدیر / شده است یکسره حتی خدا علی گویان




حسين هدايتي :


بهار مثل نسيمي رهاست اما حيف ...
بهار لاي همين بوته هاست اما حيف ...
بهار هست ولي يك بهانه كم دارد
بهار يك غزل عاشقانه كم دارد
دهان سمي افلاك از جوانه تهي ست
و شاعرانه ترين خاك از جوانه تهي ست
بايستيد ! صدا از كدام صاعقه بود؟
شروع حادثه ها از كدام صاعقه بود؟
بايستيد ! زمين باز شد به سمت صدا
و چشم ها پَر پرواز شد به سمت صدا
به ريشه دارترين زلف خاك چين افتاد
غدير تاب نياورد و بر زمين افتاد
شتاب قافله در نيمه راه زانو زد
زمين دويد ، در اطراف چاه زانو زد
چه سال ها كه در اين خانه يك بهار نبود
براي اين همه پروانه يك بهار نبود
شب از قيافه ي رنجور خويش وحشت داشت
بهار بود كه از گور خويش وحشت داشت
بايستيد ! دهان هاي باز برگشتند
تمام گردنه هاي حجاز برگشتند
همين كه پرده ي خاموش كاروان افتاد
صدا دويد و در آغوش كاروان افتاد
صدا به خاطر كاري غريب مي آمد
صداي پاي بهاري غريب مي آمد
چه بوي خوبي از اين تازگي ش برمي خاست
بهار بود كه از گور خويش برمي خاست
صدا به سنگ فرو رفت كاروان اما ...
بهار در تب شن هاي بي امان اما ...
بهار و بركه به يك چاه فكر مي كردند
حراميان به كمين گاه فكر مي كردند
تمام پنجره ها را به سنگ مي بستند
غدير ـ چشم خدا را ـ به سنگ مي بستند
به كام سنگ كشيدند ريشه هايش را
بدون وقفه جويدند ريشه هايش را
غدير در تهِ چشمان ايل پرپر شد
بهار در دهن جبرئيل پرپر شد
بايستيد ! ستون هاي خاك ريزش كرد
دهان شعله ور كاروان فروكش كرد
جهان فاجعه بر طبل كينه مي كوبيد
غدير مشت مصيبت به سينه مي كوبيد
كسي روانه ي اندوه سوگواران شد
صدا ـ صداي خدا بود ـ تيرباران شد
رسول پنجره را باز كرد و جار كشيد
غدير سوخته اي نعره ي بهار كشيد
بهار را به سر دست برد و مي رقصيد
بهار را به بغل مي فشرد و مي رقصيد
غدير فكر نمي كرد مرگ باران را
صداي ناله ي در چاه آبشاران را
همان دقيقه كه فريادها به خاك افتاد
و خشم كهنه ترين بادها به خاك افتاد
همان دقيقه كه دستان شير بالا رفت !
بهار از تن خشك غدير بالا رفت !
چقدر نعره كشيدند شير افسانه ست
امير ـ آري آري ـ امير افسانه ست
بايستيد ! ـ تن خشك بركه بود ـ شكست
بهار در رگ صحراي بي سرود شكست
و بغض خفته و خاموش آسمان تركيد
از انفجار زمين گوش آسمان تركيد
همان دقيقه كه پروانه ها رها بودند
تبرزنان عرب لاي بوته ها بودند
و جبرئيل امين آمد و نفهميدند
خدا خودش به زمين آمد و نفهميدند
چه تيرها كه به پيشاني غدير زدند
شغال ها چه دهاني به سهم شير زدند
هواي عربده ! قداره بند پي در پي
و شير ساكت و صدها كمند پي در پي
همين كه قطره اي از چشم شير مي افتاد
چه آتشي كه به جان غدير مي افتاد
همان دقيقه كه تاريخ ريشه كن مي شد
بهار و پنجره از بيخ ريشه كن مي شد
غدير رفت و در اعماق آسمان گم شد
غدير پاره اي از آسمان هفتم شد
بايستيد ! دل نارس بهار گرفت
شقيقه هاي بيابان هدف قرار گرفت
صداي ضجه ي ابري به گوش مي آمد
چه ناله هاي ستبري به گوش مي آمد
همين كه سوره ي انسان به خون خود غلتيد
و خاك يخ زد و باران به خون خود غلتيد
بهار پشت هياهوي صخره ها مي سوخت
هوا غليظ شد و موي صخره ها مي سوخت
زمان كش آمد و خواب گياه سنگين بود
براي شب چمدان هاي ماه سنگين بود
بايستيد ! دهان هاي آهني واشد
هزار فك مكرّر به دشمني واشد
و مرگ بر فقرات غدير چنگ انداخت
شغال بود كه بر چشم شير چنگ انداخت
همين كه خشم تبرها به زير مي آمد
براي قطع نخاع غدير مي آمد
شتاب زير قدم هاي كاروان مي سوخت
جرقه مي زد و پيراهن جهان مي سوخت
زمين مچاله شد و ناگهان فرو پاشيد
ستون محكم هفت آسمان فرو پاشيد
تمام زاويه ها واحه ي خطر شده بود
تنوره هاي جهنم چه شعله ور شده بود
بهار و بركه به چنگي درنده افتادند
شغال هاي زيادي به خنده افتادند
كسي نديد كه چشمان خواب پر مي شد
غدير از نفس بوتراب پر مي شد
بايستيد ! صدايي بلند مي آمد
در آن هوا نفس خاك بند مي آمد
مصيبت از در و ديوار آسمان مي ريخت
و بي امان پر و بال فرشتگان مي ريخت
چراغ فاجعه هايي سياه روشن بود
زمان فلج شد و تكليف ماه روشن بود
گلوي سوخته ي آب شعله ور مي شد
و دوزخ از دَم اعراب شعله ور مي شد
غدير بود كه از ماجراي خود مي سوخت
در آن عميق ترين لايه هاي خود مي سوخت
غدير بر سر گور خودش نشسته هنوز
به پاي زخم صبور خودش نشسته هنوز
بهار مثل نسيمي رهاست اما حيف ...
بهار لاي همين بوته هاست اما حيف ... 



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 17:45  توسط تحریریه  |