حسين هدايتي :
شب مرده است پنجره را دار مي زنند
مردان به طبل سوخته انگار مي زنند
شب مرده است / رنگ نگاهش گرفته است
انگار موي حادثه آتش گرفته است
پروانه ها قدم به قدم ايستاده اند
لبخندها مقابل هم ايستاده اند
مردي به طبل سوخته انگار مي زند
يا نه ! كنار بركه كسي زار مي زند
باران ـ چه اتفاق عجيبي ، كه اوفتاد ـ
دستي كشيد بر سر سيبي كه اوفتاد
آئينه اي كدر كه نفس تازه مي كند
اين جا كنار بركه نفس تازه مي كند
نه ! بركه اي نبوده به اندازه ي غدير
دريا دهان گشوده به اندازه ي غدير
دوشيزگان عشوه چرا كِل نمي كشند؟
دستي به اتفاق مقابل نمي كشند
مردي اشاره كرد كه هارون من كجاست؟
تا يك دهن ترانه بخوانم دهن كجاست؟
لطفاً به من بده قدح امن عيش را
جبريل من ! برقص و برقصان قريش را
جبريل من ! خود تو چرا مات مانده اي؟
شايد دچار جذبه ي آيات مانده اي
اين روزها قناري ام از بند مي رود
اين آخرين رسولِ خداوند مي رود !
گردنكشان كوچه و بازار شب به خير
دشنام هاي از در وديوار شب به خير
امروز سمت قافله فرياد مي كشم
اي بغضِ تا هميشه تلمبار شب به خير
من ايستاده ام كه خداحافظي كنم
ياران يك مكان ! ـ مثلاً غار ـ شب به خير
اي روزهاي طعنه و تبعيد روز خوش
شب هاي مهربان بي افطار شب به خير
زهراي من ! ستاره ي بي مادرِ پدر
دُردانه ي هميشه گرفتار شب به خير
ديگر فرشته ها پدرت را صدا زدند
تا چند ماهِ بعد به ناچار شب به خير
من مي روم كه شعر كنند و ترانه ام
من مي روم ستاره ي بي پشتوانه ام
ويروس هاي هرزه فضا را گرفته اند
حال تمام پنجره ها را گرفته اند
چشمان ناسپاسِ زمين برق مي زند
تاجِ خلافت است چنين برق مي زند
افراشتم به دست كه مي خواهمت علي
اين بركه شاهد است كه مي خواهمت علي
او آه مي كشيد ، هياهو نشسته بود
صحرا كنار بركه دو زانو نشسته بود
چيزي ميان پنجره ي چشم او شكست
بيست و سه سال خستگي اش در گلو شكست
در چشم هاش پرده ي باران دريده بود
حتي خداي كعبه گريبان دريده بود
درهاي كائنات به هم خورد ناگهان
حتي بهشت يخ زد و پژمرد ناگهان
آن روز عقل از سرِ انسان پريده بود
رنگ از رخ تمام گياهان پريده بود
يك زن نشست و زندگي اش را مچاله كرد
پرواز ـ نه ! ـ پرندگي اش را مچاله كرد
يك زن كه ضجه مي زد و بسيار مي گريست
در رستخيزي از در و ديوار مي گريست
برخاست ، وَ به بود و نبودش نگاه كرد
شايد به شانه هاي كبودش نگاه كرد
يك زن كه شك نداشت جهانش تكيده است
يك گل كه شاخه هاي جوانش تكيده است
يك زن كه در محاصره بي وقفه مي دويد
در كوچه هاي خاطره بي وقفه مي دويد
اين بركه شاهد است كه زن حرمتش شكست
پشت زمان در آينه ي غربتش شكست
اين بركه شاهد است درنگ امير را
اين بركه شاهد است خودش را ـ غدير را ـ
وقتي رسول دست علي را گرفته بود
لبخند مي زد و دلش اما گرفته بود
مولا در اين غزل غم خود را خلاصه كرد
در يك غدير سوخته دريا خلاصه كرد
حالا چرا كه پاي عبوري نداشتم
پشتم شكست ، طاقت دوري نداشتم
من كه شبانه روز تو را ضجه مي زدم
آيا به خاطر تو خطوري نداشتم
تنها براي بخشي از آن خاطرات خيس
بيچاره من كه تُنگ بلوري نداشتم
سمت كدام چاه دلم را بگسترم؟
من كه به جز تو سنگ صبوري نداشتم
امروز سمت بركه تو را آه مي كشم
ديروز چشم هاي جسوري نداشتم
اي پر كشيده تا افقي سخت دور دست
آن جا كه هيچ بخت حضوري نداشتم
شوق سفر ، خيال پريدن ، هواي صاف
اما فقط دو بال ضروري نداشتم
مولاي من ! ضميمه ي تنهايي شما
شرمنده ام كه وصله ي جوري نداشتم
يك لحظه محو شد اثر سنگريزه ها
خاموش شد دو چشم ترِ سنگريزه ها
مرگ ستاره ها همه يك يك شروع شد
از آن دقيقه درد ملائك شروع شد
ماهِ بدونِ پرتوِ خورشيد ؛ مي شود؟
حالا شما بگو كه غدير ، عيد مي شود؟
شب مرده است پنجره را دار مي زنند
مردان به طبل سوخته انگار مي زنند
زانوي بركه تاب ندارد بايستيد
يك لكه ابر مانده ببارد ! بايستد !
مهتاب در محاق مي افتد بدون شك
تاريخي اتفاق مي افتد بدون شک
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 17:41  توسط تحریریه
|
