رضا فلاح بجنوردي :
در بطن سكوت شب
گذر عابري / آشنا
چكه مي كند
و كودكاني در پيچ پيچِ
تاكِ يتيمي
و در انتهاي يك شاخه خشك
از روح زمستاني اش
جوانه مي رويد
و بر شانه هاي آفتابي
گريخته از زخم هاي آينه
حباب خنده مي شكفد
آينه هي شكسته
از سنگهاي جهالت
و كدر از گرد و غبار / در ذهن سياهيها
كه ...
گل روئيده در بستر غدير را
در خيال سايه هاي سقيفه / رنگ شب پوشاند .
خوب مي دانم
از فصل رويش باغ
( ريشه در آب بود )
و بالينش در انديشه .
و حال نياز است
بر بالين نخل هاي خشك ... !
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:2  توسط تحریریه
|
