فاطمه كاوه :
از آن حدود صدايي عجيب مي آمد
صداي دلهره هائي غريب مي آمد
صداي هروله و ، راه جبرئيل امين
صداي حادثه و
هُرم آفتاب و
زمين
هبوط آيه قرآن ، صداي جوشش عدل
و كاروان هياهو ، و نيز غرش طبل
فرشتگان كه رسيدند ولوله افتاد
حديث بركه شنيدند ، هلهله افتاد
علي (ع) عباي ولايت گرفت بر دوشش
و جام هاي مكرّر ، ز مصطفي نوشش
در آن ميانه كه بوي « درود ! » مي آمد
از آتش كِدر كينه دود مي آمد
همان زمان كه دو دست غدير بالا رفت
تبِ سقيفه نشين ناگزير بالا رفت
دهان نه منبر حق بود ، در سقيفه و هيچ
تبر
خلاصه ي حق بود
بر سقيفه و هيچ
صداي خوردن شلاق بر گلوي غدير
صداي عاجز اشياء روبروي غدير
همان زمان كه سروش بهار جان مي داد
تمام شيعه به دوش بهار جان مي داد
بهار در پس يك فاجعه ز دنيا رفت
غدير در پي آن واقعه ز دنيا رفت
غبار مي وزد از سالهاي پي در پي
و خشكسالي و گودالهاي پي در پي
غدير زمزمه ي حزن چارده قرن است
علي و فاطمه ي حزن چارده قرن است
هنوز
بوي بهاري غريب مي آيد
صداي زمزمه هائي عجيب مي آيد
حمیده رضایی :
خورشيد بين هلهله هايش مذاب شد
وقتي خداي عدل ، علي انتخاب شد !
مردي كه با افق به تلاقي رسيده بود
يك كهكشان ستاره به چشمش چكيده بود
مرد غدير در تبي از ذوالفقار و جنگ
مردِ سكوت ، نيمه ي شب ، كوچه هاي تنگ ،
ـ در بهتِ گنگِ باديه تا كبريا رسيد
او از غرورِ تلخِ زمين تا خدا رسيد
حالا هزار سالِ مكرّر ، زمينِ سرد
خورشيد طرحِ عابرِ رسواي كوچه گرد
حالا زمينِ يخزده كابوس زندگي ست
سهمِ سكوتِ گردنمان يوغ بندگي ست
دنيا وقوعِ واقعه هايي مكرّر است
وقت شكستِ حرمتِ بال كبوتر است
بعد از تو ذهنِ باغچه ها آفت است و مرگ
تعبير خوابِ غنچه ي معصوم و پرپر است
بر جوخه هاي دار ، جهان جان سپرده است
اين جرم معنويت و اعدام باور است
هر سال ، سالِ توست به اعجازِ شعرها
حالا كه روز با شب و ظلمت برابر است
حتماً زمين به عدل تو محتاج مي شود
در سرنوشتِ گنگِ بشر اين مقدر است
حميده رضائي :
خورشيد روي پلك زمين شعله مي كشيد
وقتي مذابِ نور و غزلواره مي چكيد
از دور كعبه نقطه ي تكثير واقعه
تا آسمانِ هفتم تاريخ قد كشيد
يك آن دريچه هاي زمان باز شد سپس
در صورِ سرنوشتِ زمين يك نفر دميد
سرگيجه هاي گنگ ، بيابان ، سكوت داغ
زنگ شتر ، وَ قافله در خاك ناپديد
در متن يك كوير عطشناك بي گمان
يك كاروان به مقصد خورشيد مي رسيد
وقتي خداي مطلق محراب ، چاه ، نخل
در لابلاي دفتر تقدير مي وزيد ؛
ـ گويي خداي عزّوجل در وراي عشق
يك آن دوباره حادثه اي تازه آفريد
دستي كه در تشعشع يك نور سبز بود
خطي بر آسمان و زمين نقطه چين كشيد
