سيما محمودي :
كوفه در خواب است و مولا سر به چاه
لاشه هاي زنده هم غرق گناه
محرم راز علي ، چاه است و بس
مرهم زخم دلش ، آه است و بس
كوفه در بوي ريا پنهان شده است
كوفه اينك بنده شيطان شده است
كوفه در خواب و صداي سكه ها
لاي لاي كودكان بينوا
عافيت در كوفه غوغا مي كند
پشت دين را عافيت تا مي كند
برق سكه چشمها را خيره كرد
مصلحت را بر حقيقت چيره كرد
مصلحت يعني نماز بي وضو
دادن سكه ، خريد آبرو
باز كينه، باز خنجر ، باز پشت
عدل را تبعيض در محراب كشت
كاخهاي سبز قد افراشتند
بذر شن در دشت ايمان كاشتند
پادشاهي در عرب ، آغازشد
قفل بيت المال ، راحت باز شد
بنـدگانِ نان ، نيايش مي كنند
چون سگان سفله خواهش مي كنند
باز هم آدم اسير خاك شد
سينه صدها ابوذر چاك شد
باز هم مروانيان و تفرقه
باز جهل و نهروان و تفرقه
تيغ شيطان ، دستهاي نهروان
اين تباني ، مي شكافد آسمان
پينه بر پيشاني جهل عرب
بي وضو ، عمري نماز و ذكر شب
قصه روز غدير از ياد رفت
غيرت و مردانگي بر باد رفت
آيه تطهير را گم كرده اند
باز بر بتها تبسم كرده اند
نيمه شب مولاي ما در جنب و جوش
مي كشد نان يتيمان را به دوش
پادشاهي با گدايان همنشين
فقر و استضعاف را زد بر زمين
كودكان بي پدر را مي شناخت
مردمان دربدر را مي شناخت
نيمه شبهاي پر از سوز وسجود
اشك مولا ، ياد پهلوي كبود
آه اي مردم ، علي مظلوم بود
از سجود خوني اش معلوم بود
زخم چون صدها فدك در سينه داشت
آه ، او در سينه اش آيينه داشت
من نمي دانم علي آن شب چه كرد
آن زمان با سينه پر تب چه كرد
عشق را آن شب علي در خاك كرد
درد در روح علي كولاك كرد
آه اي مردم علي مظلوم بود
عدل هم مثل علي محكوم بود
با تجمل ، با ريا بيگانه بود
بذل بيت المال يك افسانه بود
فرق مولا را شقاوت پاره كرد
دست بيداد قساوت پاره كرد
بوي خون مي آيد از محراب عشق
مي شود آزاد روح ناب عشق
راستي مولا خداي عدل شد
من يقين دارم فداي عدل شد
چاه و نخلستان دگر تنها شدند
ذوالفقار و عدل يك رؤيا شدند
يا علي ، دست من و دامان تو
جان عالم يا علي قربان تو
ياريم كن رهرو راهت شوم
محرم اسرار تو ، چاهت شوم
ميشـود من چاه نخلستان شوم؟
مي شود در خانه ات مهمان شوم؟
لافتي الا علي هم تاج توست
يا علي دست دلم محتاج توست
من غبار ذوالفقارت مي شوم
تا ابد من سوگوارت مي شوم
مثنوي هايم فدايت يا علي
شعرهايم خاك پايت يا علي
بيژن ارژن :
كوثر رسيد روي زمين و غدير شد
هر سنگ سخت ، نرم شد و چون حرير شد
خم غدير از بركات حضورتان
خم شراب و شهد و شكرخند و شير شد
بوي گلاب و عطر گل زعفران گرفت
خاكي كه كاروان شما را مسير شد
خاكي كه جبرئيل بر آن نازل آمده
خاكي كه خواستگاه خداي كبير شد
زين شتر رها شد و بر روي هم نشست
تا جايگاه خاص رسول و امير شد
دست امير برده پيمبر بر آسمان
زيرا از آسمان به اميري بشير شد
راه بهشت مي گذرد از كنار تو
آدم مگر ز ديدن روي تو سير شد
اين آخرين حج است كه پيغمبر آمده است
اين آخرين كه اول راهي خطير شد
راهي كه رفت فاطمه و باز هم علي
تنهاترين حكايت چاه و كوير شد
خم غدير را كه شكستند گم شدند
گم باد نام هر كه به دنيا اسير شد
چه روزها گذشت و چه شبها نيامدند
تا اينكه آمدند و ليكن چه دير شد
پيراهني به نيزه و قرآن به نيزه اي
از نيزه زار مكر شغالي دلير شد
بيعت شكسته شد ، و خيانت فرا رسيد
تا ابن ملجمي پي كشتن اجير شد
قدر تو را شناخت شب قدر و آن قَدَر
در سوگ تو گريست كه خم غدير شد
