|
چگونه است که در دشت خاطرات غدیر / شده است یکسره حتی خدا علی گویان
|
سيد محمد حسين ابوترابي :
پيچيده در ايوان خدا عطر تولد
اين كيست كه بيرون زده از دايره ي خود
*
آنقدر شگفت آمدي از آنسوي آفاق
كه خانه ي كعبه به تماشاي تو واشد !
ترسيد سليمان كه چه آمد به سر قُدس
پي برد به ميلاد تو با هوهوي هدهد
تا درّ ترا در صدف كعبه گذارد
به مادر تو داد خدا برگ تردد
حاجي متعجب كه بهم خورد مناسك
كفر مي شد و برگشت كه : شرك است تعبد
از شدت يكتايي خورشيد تو مانده است
ذرات جهان يكسره در حال تشهد
آدم به تو نزديك شد و مكر سه ابليس
افسوس و صد افسوس كه بر راه تو سد شد
عليرضا شهسواري :
مانند علي زمانه همتا نشناخت
كوفه ز سرود او به خود مي باليد
امّا ، افسوس ! قدر او را نشناخت
پگاه توكل خواه :
هرگز به تو شك نكرده ام
و هماره يافته است
در تاريكي ها
بالا تر از روشنائي ها
اي برانگيخته مرد !
اي برگزيده ترين
به غديرت پيمان بسته ام
در تو ترديد نخواهم كرد
تو عروجي داشته اي
با دستهاي بلندت
بر چشم فرشتگان
تو / انتخاب شده اي
وجود تو با نور / پيوند داشته است
اي ابتداي عشق /
علي
نه ! شك نداشته ام هرگز
اي تمامي منشور هاي مقدس !
مهدي عليخاني « سحر » :
علي را عالم معنا بناميم
علي را مرد بي همتا بناميم
پيمبر سوره ي طاهاي قرآن
علي را معني طاها بناميم
به جز زهرا كسي همتاي او نيست
علي را ياور زهرا بناميم
به ذكر نيمه شبهاي مدينه
علي را آتِ ذِي القربي بناميم
سحرگاهان به روي خاك تاريك
علي راصبح نورافزا بناميم
علوم حق تعالي در علي بين
علي را حجت كبري بناميم
حكيم بي مثالي در قضاوت
علي را صاحب فتوا بناميم
نگينِ اين جهان در آفرينش
علي را گوهر رخشا بناميم
به هنگام عبادت زاهدي پاك
علي را شير در غزوا بناميم
جمال بي مثالش ذات حق بود
علي را جلّه ي شأنا بناميم
ستون محكم تخت ولايت
علي را عروه الوثقي بناميم
پناهي بر يتيمان و ضعيفان
علي را جنت المأوا بناميم
« سحر » با صد اُميد و آرزو گفت
علي را شافعِ عُقبي بناميم
الهام ميرزائي :
و مردي از اصالتهاي باران چشم در گوش است
غروبي كه تمام حجله هاي كهنه مغشوش است
شبي از قهقراي اين حصار كهنه خواهم رفت
و خواهم خواند دستي را كه از پرواز مدهوش است
سكوت ناله هاي مبهمي بر چاه مي خواند
حدود گريه اش در عمق نخلستان خاموش است
به آغوش تبسم هاي دستي سر زدن بايد
به مردي كه تمام بودنش هنجار بر دوش است
كسي از گريه هاي مبرم ابراز مي فهمد
كه مردي
از اصالتهاي باران ...
سيده صديقه هاشمي :
باران خيال يكسره باريدن ، گم شد ميان رقص قدم هايش
آرام مي گرفت و نمي آمد ، كم كم صداي غم زده ي پايش
شب مي رسيد با قدم وحشت ، پا مي نهاد بر سر بيداري
خاموش مي شد آخر باريدن ، مشعل سراي آبي رؤيايش
يكباره آب شد يخ تاريكي ، بي شك درآن ميانه خدا مي خواست
از جنس نور و آينه خورشيدي روشن شود حواليِ دنيايش
مردي شبيه عشق كه ويران كرد ، ديوارهاي صف زدة شب را
مردي كه مي گُداخت تن خورشيد در انعكاس چهره ي زيبايش
ديروز كهكشان حوادث را ليلاصفت به خواب خوشي پيمود
امروز عاشقانه زمان مي شد مجنون عشق بازي فردايش
باران گذشت و رفت ولي اين بار با قلب شاد و خاطري آسوده
تابيد و ريشه هاي ستم را سوخت ، خورشيد با عدالت نوپايش
فرزانه شاهسواري :
چگونه از تو بگويم تمام اعجازي
شكوه سلسلة نوري و سرآغازي
من و هواي تو ، اي داد من زمين گيرم
تو در نهايت آبيِ شعر پروازي
تو از قبيله ي مجنون ترينِ مرداني
كه عاشقانه به پروردگار مي نازي
هنوز هم كه هنوز است كعبه مي بالد
به اينكه آمدي و تا ابد سرافرازي
شكوه شعر غديري و بَعد ازين بايد
به ميزبانيِ دلخسته ها بپردازي
نياز وناز جهاني هميشه مولايي
بلوغ دين رسولي ، هماره سربازي
دو بال حق و عدالت فراتر از شمشير
كه قامت بت تزوير را براندازي
تو را به ياس كبودت قسم كه روز بزرگ
غلامرضا سليماني :
بانو سلام وعشق و بهانه ! اجازه هست ؟
يك چند خط ، ترانه شود اين جگر بدست !؟
تازه رسيده از تبِ كوچه ـ اسير ، خيس ، ...
ساعت ولي دوباره شتاب و مسير ، خيس
تازه چه وقت حرف زدن با شماي خوب ؟
گفتيد اهل باغِ كجائيد ؟ ـ هان جنوب !
ساعت براي شاعرِ دل در هوا رهاست ... !
ساعت حدود وحشت و كوكوي ترسهاست ...
بانو عليك و خنده ي تان خوب و گل ولي
گلدان در انتظار شمايند و يك بلي !
بانو هنوز قصه ي ديشب نشسته است
در اشتهاي آخرِ خود دير و خسته است
آنجا رسيد قصه ، دلِ مرد مي شكست
مردم شبيه عنتركان دست ، دست ، دست ، ... !
آنجا رسيد قصه كه باران اسير شد
در پنجه هاي وحشيِ يك مشت پير شد
يك مشت ، پوچ و كله ي هيچِ مترسكان
يك مرد مانده بود و شب و وَق وقِ سگان
بانوي نور حرف بزن ! ـ حرفهاي پير
اين طور از اين مسافرِ شبگرد رو نگير
دنبالِ مرد كوچه به كوچه دويده ام
هر جا كه عشق شعله دوانيده ، چيده ام
اينجا هنوز در تهِ خورجينِ كورها
از سمتِ بعضِ بيوه زنان و تنورها
يا دستهاي كالِ يتيمانِ دل براه
بر نخلهاي عاشق ـ در چشمِ چاه و ماه
مردي هنوز مي گذرد آسمان بدوش
با مشتي از ستاره دلش كهكشان بدوش
او فرق مي كند بخدا با امامِ شهر
فرقي كه بوسه زد به لبِ تلخِ تيغ و زهر
مردي كه بحث بود به آئينه جان دهد
الباقيِ مسير به مردم نشان دهد
مردي كه با تلاوتِ عطرِ محمدي
آئينه شد به مرحمتِ صبحِ سرمدي
اما بدون موسي ، گوساله مي وزيد
بتهاي تازه از عطشِ شهر مي چكيد
مردي كه با تو از خود تو آشناتر است
از بغضِ تنگ ماهي هم بي صداتر است
آيا نمانده مردِ شگفتي درين ديار
مادر برادرم كو ؟ ـ آن مردٍ بي قرار
فرزند تيغ و صاعقه ـ فرزند مرد ومهر
بد خواه خار ، دوست آئينه و بهار
هي هُرم مي كشد تبِ ميراث پهلويت
اي آسمان براي غم ياس ها ببار
اين قصه بي برادر از اينجا نمي رود
مادر برادرم كو ؟ ـ مادر نرو ! ـ چه بد ؟
بانو دلش شكست ـ لبِ نور ايستاد ...
پيچيد ـ مردِ قصه دلش را به خاك داد
اينجا كجاست ؟ ـ « اِ !؟ » پَرِ من را كسي نديد ؟!
ـ از زير چادري دو كبوتر كجا پريد ؟
بانو دوباره محو شد از بيتِ آخرين
وَ ـ كوچه دم كشيده و باريك و واپسين ...
بي مادر و برادر و باراني و خراب
من بودم عبور و شب و چاله هاي آب
نسرين اكرامي :
تو در تلاطم هفت آسمان نمي گنجي
غريب نيست كه در ذهنمان نمي گنجي
به ظرفهاي زميني ! ببخش مي سنجيم
ترا كه در همة لامكان نمي گنجي
از ارتفاع بلندت كجا خبر داريم ؟
كه اهل عرشي و در اين جهان نمي گنجي
حضور واژه به وصفت جسارت است آقا
تو در تصور ما خاكيان نمي گنجي
تو نور خلقتي و در مسير روشن خود
به حجم بسته ي اين كهكشان نمي گنجي
مگر براي تبرك قلم توان فرسود
وگرنه هيچ زمان در گُمان نمي گنجي
به حول و قوه ي عشقت مرا مدد فرما
كه در خيال من ناتوان نمي گنجي
فاطمه ناني زاد :
زمين ميراثي از عطر مناجات تو را دارد
زمان بر دوش خود بار عنايات تو را دارد
هنوز از آسمان ها تا حوالي هاي نخلستان
مرورت مي كند مردي كه حالات تو را دارد
در اين عمري كه غفلت مي وزد از هر جهت ، گويي
ابوذر مي رسد با خود روايات تو را دارد
كتابي مي برد با خود به فرداهاي ناباور
كه سرتاسر اشارات و عبارات تو را دارد
مجالي هست تا با هم به شبهاي تو برگرديم
به شبهايي كه نوري از سماوات تو را دارد ؟!
به جاي كوچه هاي كوفه شهر غربت مولا
دلي غربت زده شوق ملاقات تو را دارد
فهيمه داوودي فر :
امشب كه عاشقانه هوا غرق بوي توست
روحم غريب و غم زده در آرزوي توست
اينجا به جز سرود و ستايش چه كرده ايم
بغض تمام فاجعه ها در گلوي توست
اي مرد ، مردِ اول اين قرن هاي شوم
حالا جهان به حسرت يك تار موي توست
ديگر چگونه از تو بگويم كه سالهاست
امواج واژه هاي غزل رو به سوي توست
در ظلمتي كه ساده به محراب مي روي
خورشيد جرعه هاي عطش در سبوي توست
آبي ترين ترنم اين واژه هاي تلخ
ديري است بي تو زمزمه ي جستجوي توست
خورشيد بي كرانه ي من ، اي خداي عشق
امشب چراغ عاطفه روشن به روي توست
مهدي جهان بخش :
بغضي نشسته رو به خدا گريه مي كند
معصوم عشق در همه جا گريه مي كند
مردي در اوج غربت خود در غياب خلق
در پاي نخل هاي دعا گريه مي كند
امشب در اوج آتش و خون فكر مي كنم
شيري به چشم چاه چرا گريه مي كند
افسوس ، مردمي كه بريديد از علي !
او دارد از گناه شما گريه مي كند
رضا فلاح بجنوردي :
در بطن سكوت شب
گذر عابري / آشنا
چكه مي كند
و كودكاني در پيچ پيچِ
تاكِ يتيمي
و در انتهاي يك شاخه خشك
از روح زمستاني اش
جوانه مي رويد
و بر شانه هاي آفتابي
گريخته از زخم هاي آينه
حباب خنده مي شكفد