فاطمه كاوه :
از آن حدود صدايي عجيب مي آمد
صداي دلهره هائي غريب مي آمد
صداي هروله و ، راه جبرئيل امين
صداي حادثه و
هُرم آفتاب و
زمين
هبوط آيه قرآن ، صداي جوشش عدل
و كاروان هياهو ، و نيز غرش طبل
فرشتگان كه رسيدند ولوله افتاد
حديث بركه شنيدند ، هلهله افتاد
علي (ع) عباي ولايت گرفت بر دوشش
و جام هاي مكرّر ، ز مصطفي نوشش
در آن ميانه كه بوي « درود ! » مي آمد
از آتش كِدر كينه دود مي آمد
همان زمان كه دو دست غدير بالا رفت
تبِ سقيفه نشين ناگزير بالا رفت
دهان نه منبر حق بود ، در سقيفه و هيچ
تبر
خلاصه ي حق بود
بر سقيفه و هيچ
صداي خوردن شلاق بر گلوي غدير
صداي عاجز اشياء روبروي غدير
همان زمان كه سروش بهار جان مي داد
تمام شيعه به دوش بهار جان مي داد
بهار در پس يك فاجعه ز دنيا رفت
غدير در پي آن واقعه ز دنيا رفت
غبار مي وزد از سالهاي پي در پي
و خشكسالي و گودالهاي پي در پي
غدير زمزمه ي حزن چارده قرن است
علي و فاطمه ي حزن چارده قرن است
هنوز
بوي بهاري غريب مي آيد
صداي زمزمه هائي عجيب مي آيد
حمیده رضایی :
خورشيد بين هلهله هايش مذاب شد
وقتي خداي عدل ، علي انتخاب شد !
مردي كه با افق به تلاقي رسيده بود
يك كهكشان ستاره به چشمش چكيده بود
مرد غدير در تبي از ذوالفقار و جنگ
مردِ سكوت ، نيمه ي شب ، كوچه هاي تنگ ،
ـ در بهتِ گنگِ باديه تا كبريا رسيد
او از غرورِ تلخِ زمين تا خدا رسيد
حالا هزار سالِ مكرّر ، زمينِ سرد
خورشيد طرحِ عابرِ رسواي كوچه گرد
حالا زمينِ يخزده كابوس زندگي ست
سهمِ سكوتِ گردنمان يوغ بندگي ست
دنيا وقوعِ واقعه هايي مكرّر است
وقت شكستِ حرمتِ بال كبوتر است
بعد از تو ذهنِ باغچه ها آفت است و مرگ
تعبير خوابِ غنچه ي معصوم و پرپر است
بر جوخه هاي دار ، جهان جان سپرده است
اين جرم معنويت و اعدام باور است
هر سال ، سالِ توست به اعجازِ شعرها
حالا كه روز با شب و ظلمت برابر است
حتماً زمين به عدل تو محتاج مي شود
در سرنوشتِ گنگِ بشر اين مقدر است
حميده رضائي :
خورشيد روي پلك زمين شعله مي كشيد
وقتي مذابِ نور و غزلواره مي چكيد
از دور كعبه نقطه ي تكثير واقعه
تا آسمانِ هفتم تاريخ قد كشيد
يك آن دريچه هاي زمان باز شد سپس
در صورِ سرنوشتِ زمين يك نفر دميد
سرگيجه هاي گنگ ، بيابان ، سكوت داغ
زنگ شتر ، وَ قافله در خاك ناپديد
در متن يك كوير عطشناك بي گمان
يك كاروان به مقصد خورشيد مي رسيد
وقتي خداي مطلق محراب ، چاه ، نخل
در لابلاي دفتر تقدير مي وزيد ؛
ـ گويي خداي عزّوجل در وراي عشق
يك آن دوباره حادثه اي تازه آفريد
دستي كه در تشعشع يك نور سبز بود
خطي بر آسمان و زمين نقطه چين كشيد
سيما محمودي :
كوفه در خواب است و مولا سر به چاه
لاشه هاي زنده هم غرق گناه
محرم راز علي ، چاه است و بس
مرهم زخم دلش ، آه است و بس
كوفه در بوي ريا پنهان شده است
كوفه اينك بنده شيطان شده است
كوفه در خواب و صداي سكه ها
لاي لاي كودكان بينوا
عافيت در كوفه غوغا مي كند
پشت دين را عافيت تا مي كند
برق سكه چشمها را خيره كرد
مصلحت را بر حقيقت چيره كرد
مصلحت يعني نماز بي وضو
دادن سكه ، خريد آبرو
باز كينه، باز خنجر ، باز پشت
عدل را تبعيض در محراب كشت
كاخهاي سبز قد افراشتند
بذر شن در دشت ايمان كاشتند
پادشاهي در عرب ، آغازشد
قفل بيت المال ، راحت باز شد
بنـدگانِ نان ، نيايش مي كنند
چون سگان سفله خواهش مي كنند
باز هم آدم اسير خاك شد
سينه صدها ابوذر چاك شد
باز هم مروانيان و تفرقه
باز جهل و نهروان و تفرقه
تيغ شيطان ، دستهاي نهروان
اين تباني ، مي شكافد آسمان
پينه بر پيشاني جهل عرب
بي وضو ، عمري نماز و ذكر شب
قصه روز غدير از ياد رفت
غيرت و مردانگي بر باد رفت
آيه تطهير را گم كرده اند
باز بر بتها تبسم كرده اند
نيمه شب مولاي ما در جنب و جوش
مي كشد نان يتيمان را به دوش
پادشاهي با گدايان همنشين
فقر و استضعاف را زد بر زمين
كودكان بي پدر را مي شناخت
مردمان دربدر را مي شناخت
نيمه شبهاي پر از سوز وسجود
اشك مولا ، ياد پهلوي كبود
آه اي مردم ، علي مظلوم بود
از سجود خوني اش معلوم بود
زخم چون صدها فدك در سينه داشت
آه ، او در سينه اش آيينه داشت
من نمي دانم علي آن شب چه كرد
آن زمان با سينه پر تب چه كرد
عشق را آن شب علي در خاك كرد
درد در روح علي كولاك كرد
آه اي مردم علي مظلوم بود
عدل هم مثل علي محكوم بود
با تجمل ، با ريا بيگانه بود
بذل بيت المال يك افسانه بود
فرق مولا را شقاوت پاره كرد
دست بيداد قساوت پاره كرد
بوي خون مي آيد از محراب عشق
مي شود آزاد روح ناب عشق
راستي مولا خداي عدل شد
من يقين دارم فداي عدل شد
چاه و نخلستان دگر تنها شدند
ذوالفقار و عدل يك رؤيا شدند
يا علي ، دست من و دامان تو
جان عالم يا علي قربان تو
ياريم كن رهرو راهت شوم
محرم اسرار تو ، چاهت شوم
ميشـود من چاه نخلستان شوم؟
مي شود در خانه ات مهمان شوم؟
لافتي الا علي هم تاج توست
يا علي دست دلم محتاج توست
من غبار ذوالفقارت مي شوم
تا ابد من سوگوارت مي شوم
مثنوي هايم فدايت يا علي
شعرهايم خاك پايت يا علي
بيژن ارژن :
كوثر رسيد روي زمين و غدير شد
هر سنگ سخت ، نرم شد و چون حرير شد
خم غدير از بركات حضورتان
خم شراب و شهد و شكرخند و شير شد
بوي گلاب و عطر گل زعفران گرفت
خاكي كه كاروان شما را مسير شد
خاكي كه جبرئيل بر آن نازل آمده
خاكي كه خواستگاه خداي كبير شد
زين شتر رها شد و بر روي هم نشست
تا جايگاه خاص رسول و امير شد
دست امير برده پيمبر بر آسمان
زيرا از آسمان به اميري بشير شد
راه بهشت مي گذرد از كنار تو
آدم مگر ز ديدن روي تو سير شد
اين آخرين حج است كه پيغمبر آمده است
اين آخرين كه اول راهي خطير شد
راهي كه رفت فاطمه و باز هم علي
تنهاترين حكايت چاه و كوير شد
خم غدير را كه شكستند گم شدند
گم باد نام هر كه به دنيا اسير شد
چه روزها گذشت و چه شبها نيامدند
تا اينكه آمدند و ليكن چه دير شد
پيراهني به نيزه و قرآن به نيزه اي
از نيزه زار مكر شغالي دلير شد
بيعت شكسته شد ، و خيانت فرا رسيد
تا ابن ملجمي پي كشتن اجير شد
قدر تو را شناخت شب قدر و آن قَدَر
در سوگ تو گريست كه خم غدير شد
حسين هدايتي :
بهار مثل نسيمي رهاست اما حيف ...
بهار لاي همين بوته هاست اما حيف ...
بهار هست ولي يك بهانه كم دارد
بهار يك غزل عاشقانه كم دارد
دهان سمي افلاك از جوانه تهي ست
و شاعرانه ترين خاك از جوانه تهي ست
بايستيد ! صدا از كدام صاعقه بود؟
شروع حادثه ها از كدام صاعقه بود؟
بايستيد ! زمين باز شد به سمت صدا
و چشم ها پَر پرواز شد به سمت صدا
به ريشه دارترين زلف خاك چين افتاد
غدير تاب نياورد و بر زمين افتاد
شتاب قافله در نيمه راه زانو زد
زمين دويد ، در اطراف چاه زانو زد
چه سال ها كه در اين خانه يك بهار نبود
براي اين همه پروانه يك بهار نبود
شب از قيافه ي رنجور خويش وحشت داشت
بهار بود كه از گور خويش وحشت داشت
بايستيد ! دهان هاي باز برگشتند
تمام گردنه هاي حجاز برگشتند
همين كه پرده ي خاموش كاروان افتاد
صدا دويد و در آغوش كاروان افتاد
صدا به خاطر كاري غريب مي آمد
صداي پاي بهاري غريب مي آمد
چه بوي خوبي از اين تازگي ش برمي خاست
بهار بود كه از گور خويش برمي خاست
صدا به سنگ فرو رفت كاروان اما ...
بهار در تب شن هاي بي امان اما ...
بهار و بركه به يك چاه فكر مي كردند
حراميان به كمين گاه فكر مي كردند
تمام پنجره ها را به سنگ مي بستند
غدير ـ چشم خدا را ـ به سنگ مي بستند
به كام سنگ كشيدند ريشه هايش را
بدون وقفه جويدند ريشه هايش را
غدير در تهِ چشمان ايل پرپر شد
بهار در دهن جبرئيل پرپر شد
بايستيد ! ستون هاي خاك ريزش كرد
دهان شعله ور كاروان فروكش كرد
جهان فاجعه بر طبل كينه مي كوبيد
غدير مشت مصيبت به سينه مي كوبيد
كسي روانه ي اندوه سوگواران شد
صدا ـ صداي خدا بود ـ تيرباران شد
رسول پنجره را باز كرد و جار كشيد
غدير سوخته اي نعره ي بهار كشيد
بهار را به سر دست برد و مي رقصيد
بهار را به بغل مي فشرد و مي رقصيد
غدير فكر نمي كرد مرگ باران را
صداي ناله ي در چاه آبشاران را
همان دقيقه كه فريادها به خاك افتاد
و خشم كهنه ترين بادها به خاك افتاد
همان دقيقه كه دستان شير بالا رفت !
بهار از تن خشك غدير بالا رفت !
چقدر نعره كشيدند شير افسانه ست
امير ـ آري آري ـ امير افسانه ست
بايستيد ! ـ تن خشك بركه بود ـ شكست
بهار در رگ صحراي بي سرود شكست
و بغض خفته و خاموش آسمان تركيد
از انفجار زمين گوش آسمان تركيد
همان دقيقه كه پروانه ها رها بودند
تبرزنان عرب لاي بوته ها بودند
و جبرئيل امين آمد و نفهميدند
خدا خودش به زمين آمد و نفهميدند
چه تيرها كه به پيشاني غدير زدند
شغال ها چه دهاني به سهم شير زدند
هواي عربده ! قداره بند پي در پي
و شير ساكت و صدها كمند پي در پي
همين كه قطره اي از چشم شير مي افتاد
چه آتشي كه به جان غدير مي افتاد
همان دقيقه كه تاريخ ريشه كن مي شد
بهار و پنجره از بيخ ريشه كن مي شد
غدير رفت و در اعماق آسمان گم شد
غدير پاره اي از آسمان هفتم شد
بايستيد ! دل نارس بهار گرفت
شقيقه هاي بيابان هدف قرار گرفت
صداي ضجه ي ابري به گوش مي آمد
چه ناله هاي ستبري به گوش مي آمد
همين كه سوره ي انسان به خون خود غلتيد
و خاك يخ زد و باران به خون خود غلتيد
بهار پشت هياهوي صخره ها مي سوخت
هوا غليظ شد و موي صخره ها مي سوخت
زمان كش آمد و خواب گياه سنگين بود
براي شب چمدان هاي ماه سنگين بود
بايستيد ! دهان هاي آهني واشد
هزار فك مكرّر به دشمني واشد
و مرگ بر فقرات غدير چنگ انداخت
شغال بود كه بر چشم شير چنگ انداخت
همين كه خشم تبرها به زير مي آمد
براي قطع نخاع غدير مي آمد
شتاب زير قدم هاي كاروان مي سوخت
جرقه مي زد و پيراهن جهان مي سوخت
زمين مچاله شد و ناگهان فرو پاشيد
ستون محكم هفت آسمان فرو پاشيد
تمام زاويه ها واحه ي خطر شده بود
تنوره هاي جهنم چه شعله ور شده بود
بهار و بركه به چنگي درنده افتادند
شغال هاي زيادي به خنده افتادند
كسي نديد كه چشمان خواب پر مي شد
غدير از نفس بوتراب پر مي شد
بايستيد ! صدايي بلند مي آمد
در آن هوا نفس خاك بند مي آمد
مصيبت از در و ديوار آسمان مي ريخت
و بي امان پر و بال فرشتگان مي ريخت
چراغ فاجعه هايي سياه روشن بود
زمان فلج شد و تكليف ماه روشن بود
گلوي سوخته ي آب شعله ور مي شد
و دوزخ از دَم اعراب شعله ور مي شد
غدير بود كه از ماجراي خود مي سوخت
در آن عميق ترين لايه هاي خود مي سوخت
غدير بر سر گور خودش نشسته هنوز
به پاي زخم صبور خودش نشسته هنوز
بهار مثل نسيمي رهاست اما حيف ...
بهار لاي همين بوته هاست اما حيف ...
حسين هدايتي :
شب مرده است پنجره را دار مي زنند
مردان به طبل سوخته انگار مي زنند
شب مرده است / رنگ نگاهش گرفته است
انگار موي حادثه آتش گرفته است
پروانه ها قدم به قدم ايستاده اند
لبخندها مقابل هم ايستاده اند
مردي به طبل سوخته انگار مي زند
يا نه ! كنار بركه كسي زار مي زند
باران ـ چه اتفاق عجيبي ، كه اوفتاد ـ
دستي كشيد بر سر سيبي كه اوفتاد
آئينه اي كدر كه نفس تازه مي كند
اين جا كنار بركه نفس تازه مي كند
نه ! بركه اي نبوده به اندازه ي غدير
دريا دهان گشوده به اندازه ي غدير
دوشيزگان عشوه چرا كِل نمي كشند؟
دستي به اتفاق مقابل نمي كشند
مردي اشاره كرد كه هارون من كجاست؟
تا يك دهن ترانه بخوانم دهن كجاست؟
لطفاً به من بده قدح امن عيش را
جبريل من ! برقص و برقصان قريش را
جبريل من ! خود تو چرا مات مانده اي؟
شايد دچار جذبه ي آيات مانده اي
اين روزها قناري ام از بند مي رود
اين آخرين رسولِ خداوند مي رود !
گردنكشان كوچه و بازار شب به خير
دشنام هاي از در وديوار شب به خير
امروز سمت قافله فرياد مي كشم
اي بغضِ تا هميشه تلمبار شب به خير
من ايستاده ام كه خداحافظي كنم
ياران يك مكان ! ـ مثلاً غار ـ شب به خير
اي روزهاي طعنه و تبعيد روز خوش
شب هاي مهربان بي افطار شب به خير
زهراي من ! ستاره ي بي مادرِ پدر
دُردانه ي هميشه گرفتار شب به خير
ديگر فرشته ها پدرت را صدا زدند
تا چند ماهِ بعد به ناچار شب به خير
من مي روم كه شعر كنند و ترانه ام
من مي روم ستاره ي بي پشتوانه ام
ويروس هاي هرزه فضا را گرفته اند
حال تمام پنجره ها را گرفته اند
چشمان ناسپاسِ زمين برق مي زند
تاجِ خلافت است چنين برق مي زند
افراشتم به دست كه مي خواهمت علي
اين بركه شاهد است كه مي خواهمت علي
او آه مي كشيد ، هياهو نشسته بود
صحرا كنار بركه دو زانو نشسته بود
چيزي ميان پنجره ي چشم او شكست
بيست و سه سال خستگي اش در گلو شكست
در چشم هاش پرده ي باران دريده بود
حتي خداي كعبه گريبان دريده بود
درهاي كائنات به هم خورد ناگهان
حتي بهشت يخ زد و پژمرد ناگهان
آن روز عقل از سرِ انسان پريده بود
رنگ از رخ تمام گياهان پريده بود
يك زن نشست و زندگي اش را مچاله كرد
پرواز ـ نه ! ـ پرندگي اش را مچاله كرد
يك زن كه ضجه مي زد و بسيار مي گريست
در رستخيزي از در و ديوار مي گريست
برخاست ، وَ به بود و نبودش نگاه كرد
شايد به شانه هاي كبودش نگاه كرد
يك زن كه شك نداشت جهانش تكيده است
يك گل كه شاخه هاي جوانش تكيده است
يك زن كه در محاصره بي وقفه مي دويد
در كوچه هاي خاطره بي وقفه مي دويد
اين بركه شاهد است كه زن حرمتش شكست
پشت زمان در آينه ي غربتش شكست
اين بركه شاهد است درنگ امير را
اين بركه شاهد است خودش را ـ غدير را ـ
وقتي رسول دست علي را گرفته بود
لبخند مي زد و دلش اما گرفته بود
مولا در اين غزل غم خود را خلاصه كرد
در يك غدير سوخته دريا خلاصه كرد
حالا چرا كه پاي عبوري نداشتم
پشتم شكست ، طاقت دوري نداشتم
من كه شبانه روز تو را ضجه مي زدم
آيا به خاطر تو خطوري نداشتم
تنها براي بخشي از آن خاطرات خيس
بيچاره من كه تُنگ بلوري نداشتم
سمت كدام چاه دلم را بگسترم؟
من كه به جز تو سنگ صبوري نداشتم
امروز سمت بركه تو را آه مي كشم
ديروز چشم هاي جسوري نداشتم
اي پر كشيده تا افقي سخت دور دست
آن جا كه هيچ بخت حضوري نداشتم
شوق سفر ، خيال پريدن ، هواي صاف
اما فقط دو بال ضروري نداشتم
مولاي من ! ضميمه ي تنهايي شما
شرمنده ام كه وصله ي جوري نداشتم
يك لحظه محو شد اثر سنگريزه ها
خاموش شد دو چشم ترِ سنگريزه ها
مرگ ستاره ها همه يك يك شروع شد
از آن دقيقه درد ملائك شروع شد
ماهِ بدونِ پرتوِ خورشيد ؛ مي شود؟
حالا شما بگو كه غدير ، عيد مي شود؟
شب مرده است پنجره را دار مي زنند
مردان به طبل سوخته انگار مي زنند
زانوي بركه تاب ندارد بايستيد
يك لكه ابر مانده ببارد ! بايستد !
مهتاب در محاق مي افتد بدون شك
تاريخي اتفاق مي افتد بدون شک
خديجه پنجي :
ز دور دست ، خدا ناله ي كه مي آيد ؟!
صداي سوز مناجات بركه مي آيد ! . .
كدام بركه ؟! همان بركه شكسته پير
دوباره زانوي غم در بغل گرفته غدير
غدير ، لب به شكايت گشوده مي گريد
به پيشگاه خدا رو نموده ، مي گريد
خدا ! چه مي شد اگر من كسي دگر بودم ؟!
به چشم اهل زمين ، پاك و معتبر بودم
چه خوب مي شد اگر مروه يا صفا بودم
و يا نه ! ذره اي از خاك كربلا بودم ؟!
هميشه خواهش من بود در نجف باشم
و يا كه خشتي از آن خانه شرف باشم
بخوان ! نوشته حيراني ام ، خداي بزرگ
چه حك شده است ، به پيشاني ام خداي بزرگ ؟!!
خداي خوب ! بگو ، تا هميشه اين هستم
و تا قيام قيامت ، فقط همين هستم
بگير ! دست مرا ، تا ز خاك برخيزم
و شور و غلغله اي در جهان برانگيزم
چه مي شود كه مرا هم طلاي ناب كني ؟!
دعا و خواهش من را ، تو مستجاب كني !
و آن طرف تر از اين خاك ، ماجراهايي است
از ازدحام ملائك ، در آسمان جا نيست !!
خدا فراتر از اين جا ، جهان بالا دست
كشيده پرده خود را كه قاب قوسين است
درست ، پشت همان پرده رازهاي خداست !
و اتفاق شگفتي در آن مكان برپاست
و آن كه جاي خودش ، جاي حق نشسته خداست !
و آن كه ديده به روي بشر نبسته خداست
فرشتگان مقرب ، تمام منتظرند
و صف كشيده و با احترام منتظرند
كه عاقبت چه كسي بر گزيده خواهد شد ؟!
كدام نام مقدس ، شنيده خواهد شد ؟!
براي امر مهم خدا ، كه شايسته است ؟!
ميان اين همه كانديدها ، كه شايسته است ؟!
آهاي ! مژده غدير انتخاب گرديده است
به اين مقام مهم انتصاب گرديده است
چه انتخاب شگفتي ! صد آفرين به خدا
غدير ! به به از اين حسن انتخابِ خدا
براي بردن اين مژده جبرئيل امين
نزول مي كند امشب ، از آسمان به زمين
غدير ، ساكت و آرام خواب مي بيند ...
كه از نگاه كسي ، آفتاب ، مي چيند
صداي يك نفر آمد و خواب بركه پريد
غدير ، پلك گشود و به آسمان جوشيد
سلام ! بر تو مقدس ترين مكان زمين
تو در مقام شبيهي ، به آسمان زمين
از اين به بعد تو را جار مي زند ، دنيا
غدير ! مطلع زيباي داستان زمين
غدير ! قرعه به نام تو اوفتاد امشب
به دوش توست ، از اين لحظه امتحان زمين
بجوش ! بركه خاموش ، جاي خفتن نيست
از اين به بعد تويي ! روح و قلب و جان زمين
غدير ! لحظه تو ، لحظه هاي تاريخ است
و سرگذشت تو جاري است از زبان زمين
گذشت ، لحظه خواب و خيال و وهم و گمان
و اينك اين تو و اين جسم ناتوان زمين
زبان سرخ حقيقت ، براي گفتن حق
تو را نهاده خداوند در دهان زمين !!
سلام ! بر تو غدير اي بهشت سبز خدا
سلام ! بر تو مقدس ترين مكان زمين
صداي قافله ، بوي بهار مي آيد ...
زدشت مرده ، خدا ! عطر يار مي آيد ...
رسيد ، وحي كه اي قلب روزگار بايست !
رسول عشق ! به فرمان كردگار بايست
اراده كرده خدا ، تا كه پيش چشم عموم
اميد عشق شود بر جهانيان معلوم !
غدير شاهد آن اتفاق زيبا بود
غدير ، نقطه وصل تمام دلها بود
گرفت ، دست علي را رسول صبر و صفا
و برد ، دست خدا را ، به آسمان بالا !
كه اين علي است ، برادر و جانشين من است
ولا و مهر علي ، پايه هاي دين من است
غدير ديد جهان با امير بيعت كرد
زمانه از دل و جان با امير بيعت كرد
امير من ! چه بگويم زبان نمي چرخد !
براي وصف شما ، در دهان نمي چرخد !
دليل گردش ليل و نهار ! باور كن
كه بي تو چرخ زمين و زمان نمي چرخد
به دور شمع وجودت ، بهانه خلقت !
پديده هاي جهان عاشقانه مي چرخد
ببخش ! شعر مرا واژه ها همه لالند
براي از تو سرودن ، زبان نمي چرخد
چه تلخ بود ! وداع رسول آينه ها
چه سخت بود ! عروج بزرگ مرد خدا
رسول ، رفت ، خدايا ! امير تنها ماند
ميان اين همه روباه ، شير تنها ماند
چه زود ، مردم نامرد بي وفا شده اند
به درد حيله و انكار مبتلا شده اند
و حال ، بركه تو بايد ز جاي بر خيزي !!
و شور و همهمه اي در جهان برانگيزي
غدير داد بزن زير گوش مردم كر
بلند شو ، وَ خودت را به يادشان آور
آهاي ! مردم تاريخ ، من غدير خمم
كه بي نشان و غريبانه در زمانه گمم
چه زود ، بيعت خود را ز يادها برديد
چطور حق امير بزرگ را خورديد ؟!
منم ! غدير ، ببينيد ! زخم كهنه درد
شناسنامه تفكيك مرد ، از نامرد
امير مانده و يك چاه و اوج تنهايي
امير ، مانده و نخل و غم و شكيبايي
كسي نبود كه از او حمايتي بكند
و با عزيز خداوند ، بيعتي بكند
كسي نبود ، به پيمان خود رجوع كند
به قلب هيچ ! به وجدان خود رجوع كند
غدير ، زنده ترين دادگاه تاريخ است
غدير شاهد ظلم و گناه تاريخ است
سكوت كرد ، علي تا كه دين فنا نشود
و خورد خون جگر ، تا خدا دو تا نشود
غدير ! ياد تو همواره نقش جان من است
امير ! عشق تو خورشيد آسمان من است
نغمه مستشار نظامي :
بيا كه از سفر حج امير مي آيد
دوباره عطر خدا از كوير مي آيد
به حكم عشق سرافراز مي شود اسلام
كه سربلند ترين سر به زير مي آيد
ميان سجده چه ديده ست شير بيشه ي عشق
كه كائنات به چشمش حقير مي آيد
به شوق باز رسيدن به درگه مقصود
ممات در نظرش دل پذير مي آيد
تشعشع غزل آفتاب بي ترديد
به جذبه كلماتش اسير مي آيد
علي ولي خدا هست و بود و خواهد ماند
طنين حكم ازل از غدير مي آيد
حسین عبدی
با نیت مسموم ، نشسته به کمین ، تیغ
امروز چه شق القمری می کند این تیغ
امروز که تاریک ترین روز جهان است
تقدیر نشانده است به چشمان زمین تیغ
این سر نه زمینی است که در سایه عرش است
شرمی کن و بر بال ملائک منشین تیغ !
از حنجره کفر زمان ، هلهله برخاست
وقتی که فرود آمد ، بر تارک دین تیغ
شد سرخ ترین خاطره ، آن مرد ترین مرد
با زردترین ضربت نامردترین تیغ ...
طاهره خنيا
مث كفتر توي كوهم مث آهو رو زمين
آقا جون خونه به دوشي يتيمارو ببين
مادرم عمرشو رو رختاي مردم مي ذاره
پدرم لباساي كارگري رو دوس نداره
آقاجون چند روزه خرما نياوردي دم در
نكنه رد شدي از محله ما بي خبر
نكنه در زدي و هيچكي نفهميد اومدي
گوشاي سنگين در, كر شد و نشنيد اومدي
مي دوني ؟ وقتي تورو به آينه محرم مي كنم
چشمامو مي بندمو تو رو مجسم مي كنم
تو خيابوناي باروني مي گردم بي هدف
تو مياي با اسب و دعوت مي كني بيام نجف
چشمامو مي بندم و فكر مي كنم خواب مي بينم
ولي تو منتظري تا روي اسبت بشينم
اما من يه دخترم يه كهنه پوش پاپتي
نمي تون اينو باور بكنم به راحتي
مني كه از آسمون پرنده دزدي مي كنم
يه جوري سر مي برم كه لك نگيره دامنم
مني كه با نون و خرماي شما بزرگ شدم
مني كه بره بودم لحظه به لحظه گرگ شدم
مني روزي سه بار مرگمو از خدا مي خوام
چه جوري با اين لباس كهنه مهموني بيام
آقاجون جمع شما, وصله ناجور نمي خواد
به لباساي سفيد لكه قرمز نمي آد
تن پژمرده ما ميلي به كافور نداره
پيش خورشيد يه چراغ كوچولو نور نداره
آقا جون گذشتن از عشق شما سخته برام
اما اصرار نكنين فكرامو كردم نمي يام
آخه اصلا نمي تونم خودمو راضي كنم
نمي خوام پيش خدا با آبروت بازي كنم
نذارين آب بشه از شرم و خجالت بدنم
خيلي ممنون كه گذاشتين باهاتون حرف بزنم
خيلي وقته آسمون افتاده بود توي سرم
اما دستاي زمين پيچيده بود دور و برم
آقا جون ميشه يه بار ديگه دعوتم كنين؟
ميشه مثل كفترا اهل زيارتم كنين
ميشه هاجر نشده پيش خودم آب ببينم
ميشه يك بار ديگه شمارو تو خواب ببينم
آقا راستي خونتون چه شكليه چه جوريه؟
آقا جون ضريحتون سنگيه يا بلوريه؟
آقا جون گنبد و گلدسته دارين يا ندارين
اگه ما دعاكنيم تو خوابمون پا مي ذارين؟
بايد از مرزاي سبزباورم ردت كنم
جوجه هاي آرزومو نذر گنبدت كنم
آقا جون دعا بكن سوار دريا و صدف
با تموم بچه هاي پاپتي بيايم نجف
جاي اينكه مثل سگ از همه تي پا بخوريم
سر سفره ات بشينيم و نون وخرما بخوريم
آقا جون سلام مارو به بقيعت برسون
به ضريح سبزو موزون و بديعت برسون
آقا جون دعا بكن بيام سراغت يه روزي
تو بكاري و بشم ميوه باغت يه روزي
تو زمينو بكني , من عرقاتو بچينم
بي بي زهرا رو كنار بغض نخلا ببينم
دعا كن حقمو از خداي بارون بگيرم
يه كبوتر بشم و پاي ضريحت بميرم
تا تو غسلم بدي و شبونه خاكم بكني
از تموم رنجاي زندگي پاكم بكني
بمونم توي مزاري كه فقط جاي منه
نه كسي بدونه من كجام نه پيدام بكنه
خودمو از لج اين زندگي راحت بكنم
شبهاي جمعه تو وبي بي رو دعوت بكنم
اگه حق خودمو از اين ترانه بگيرم
يا علي مي گم و تا آخر جاده مي رم
حالا تصميم بگيرين وقت مناجات و دعاست
آقاجون نوبتي هم كه باشه نوبت شماست
اگه دعوت شدم و قسمت من شد بپرم
توي خواب نصف شب دس بكشين روي سرم
اگه خواستين منو از دعوتيا جا بذارين
گاهي پشت در خونه نون و خرما بذارين
سيد محمد حسين ابوترابي :
پيچيده در ايوان خدا عطر تولد
اين كيست كه بيرون زده از دايره ي خود
*
آنقدر شگفت آمدي از آنسوي آفاق
كه خانه ي كعبه به تماشاي تو واشد !
ترسيد سليمان كه چه آمد به سر قُدس
پي برد به ميلاد تو با هوهوي هدهد
تا درّ ترا در صدف كعبه گذارد
به مادر تو داد خدا برگ تردد
حاجي متعجب كه بهم خورد مناسك
كفر مي شد و برگشت كه : شرك است تعبد
از شدت يكتايي خورشيد تو مانده است
ذرات جهان يكسره در حال تشهد
آدم به تو نزديك شد و مكر سه ابليس
افسوس و صد افسوس كه بر راه تو سد شد
عليرضا شهسواري :
هستي ز حضور او سر از پا نشناخت
مانند علي زمانه همتا نشناخت
كوفه ز سرود او به خود مي باليد
امّا ، افسوس ! قدر او را نشناخت
غلامرضا سليماني :
بانو سلام وعشق و بهانه ! اجازه هست ؟
يك چند خط ، ترانه شود اين جگر بدست !؟
تازه رسيده از تبِ كوچه ـ اسير ، خيس ، ...
ساعت ولي دوباره شتاب و مسير ، خيس
تازه چه وقت حرف زدن با شماي خوب ؟
گفتيد اهل باغِ كجائيد ؟ ـ هان جنوب !
ساعت براي شاعرِ دل در هوا رهاست ... !
ساعت حدود وحشت و كوكوي ترسهاست ...
بانو عليك و خنده ي تان خوب و گل ولي
گلدان در انتظار شمايند و يك بلي !
بانو هنوز قصه ي ديشب نشسته است
در اشتهاي آخرِ خود دير و خسته است
آنجا رسيد قصه ، دلِ مرد مي شكست
مردم شبيه عنتركان دست ، دست ، دست ، ... !
آنجا رسيد قصه كه باران اسير شد
در پنجه هاي وحشيِ يك مشت پير شد
يك مشت ، پوچ و كله ي هيچِ مترسكان
يك مرد مانده بود و شب و وَق وقِ سگان
بانوي نور حرف بزن ! ـ حرفهاي پير
اين طور از اين مسافرِ شبگرد رو نگير
دنبالِ مرد كوچه به كوچه دويده ام
هر جا كه عشق شعله دوانيده ، چيده ام
اينجا هنوز در تهِ خورجينِ كورها
از سمتِ بعضِ بيوه زنان و تنورها
يا دستهاي كالِ يتيمانِ دل براه
بر نخلهاي عاشق ـ در چشمِ چاه و ماه
مردي هنوز مي گذرد آسمان بدوش
با مشتي از ستاره دلش كهكشان بدوش
او فرق مي كند بخدا با امامِ شهر
فرقي كه بوسه زد به لبِ تلخِ تيغ و زهر
مردي كه بحث بود به آئينه جان دهد
الباقيِ مسير به مردم نشان دهد
مردي كه با تلاوتِ عطرِ محمدي
آئينه شد به مرحمتِ صبحِ سرمدي
اما بدون موسي ، گوساله مي وزيد
بتهاي تازه از عطشِ شهر مي چكيد
مردي كه با تو از خود تو آشناتر است
از بغضِ تنگ ماهي هم بي صداتر است
آيا نمانده مردِ شگفتي درين ديار
مادر برادرم كو ؟ ـ آن مردٍ بي قرار
فرزند تيغ و صاعقه ـ فرزند مرد ومهر
بد خواه خار ، دوست آئينه و بهار
هي هُرم مي كشد تبِ ميراث پهلويت
اي آسمان براي غم ياس ها ببار
اين قصه بي برادر از اينجا نمي رود
مادر برادرم كو ؟ ـ مادر نرو ! ـ چه بد ؟
بانو دلش شكست ـ لبِ نور ايستاد ...
پيچيد ـ مردِ قصه دلش را به خاك داد
اينجا كجاست ؟ ـ « اِ !؟ » پَرِ من را كسي نديد ؟!
ـ از زير چادري دو كبوتر كجا پريد ؟
بانو دوباره محو شد از بيتِ آخرين
وَ ـ كوچه دم كشيده و باريك و واپسين ...
بي مادر و برادر و باراني و خراب
من بودم عبور و شب و چاله هاي آب
رضا فلاح بجنوردي :
در بطن سكوت شب
گذر عابري / آشنا
چكه مي كند
و كودكاني در پيچ پيچِ
تاكِ يتيمي
و در انتهاي يك شاخه خشك
از روح زمستاني اش
جوانه مي رويد
و بر شانه هاي آفتابي
گريخته از زخم هاي آينه
حباب خنده مي شكفد
آينه هي شكسته
از سنگهاي جهالت
و كدر از گرد و غبار / در ذهن سياهيها
كه ...
گل روئيده در بستر غدير را
در خيال سايه هاي سقيفه / رنگ شب پوشاند .
خوب مي دانم
از فصل رويش باغ
( ريشه در آب بود )
و بالينش در انديشه .
و حال نياز است
بر بالين نخل هاي خشك ... !
ليلا کرد بچه :
سمند صاعقه زين کرد يا علی گويان
و تاخت در دل صحرا رها علی گويان
و از غدير ولايت به لب پيامی داشت
که گفته بود شبی با شما علی گويان
که در غدير خم عشق دست پيغمبر
گرفت دست علی را و يا علی گويان
بگفت اينکه ولی و وصی من اينست
و بست عهدی و ميثاق با علی گويان
چگونه است که در دشت خاطرات غدير
شده است يکسره حتی خدا علی گويان
سپس به فکر فرو رفت مرد و هيچ نگفت
وماند ساکت و بی ادعا علی گويان
